قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
239
تاريخ الفي ( فارسى )
مدينه مراجعت نمودند ، و قاصدان نزد اهل كوفه و بصره فرستادند تا بازآمدند . محمّد بن ابى بكر چون بدان بلدهء طيّبه رسيد در حضور امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، زبير و طلحه و سعد و سعيد و بعضى ديگر از جملهء اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، كيفيّت حادثه بر زبان آورده مكتوب را ظاهر كرد . چون اصحاب ديدند كه آن نوشته به خطّ مروان و مهر امير المؤمنين عثمان است و غلام و شتر نشناختند ، تعجّب كردند . مرتضى على ، كرّم اللّه وجهه ، به اتّفاق طلحه و زبير و سعد رفته پرسيدند كه : اين مكتوب به مهر تو هست ؟ گفت : بلى . گفتند : اين غلام و شتر نيز از تو است ؟ جواب داد : آرى . فرمودند : پس اين كتابت را تو داده باشى ؟ گفت : حاشا كه من از اين مهر خبر داشته باشم . صحابه گفتند : طرفه حالتى است كه غلام تو ، شتر تو ، مكتوبى به مهر تو و خط كاتب و نايب تو نزد عامل تو مىبرده و اكنون تو مىگويى كه از اين حال بىخبرم ! پس عثمان سوگند خورد كه : بر نوشتن اين مكتوب و فرستادن غلام اصلا اطّلاع ندارم . اصحاب دانستند كه عثمان سوگند دروغ نمىخورد و مروان بىوقوف او مرتكب آن امر شنيع شده است ، لاجرم فرمودند : مروان را تسليم نماى تا حقيقت حال به تحقيق انجامد . عثمان از قبول اين سخن ابا نموده در باب حمايت مروان مبالغه فرمود . و آن معنى ضميمهء آزار خواطر كبار و صغار گشته بعضى از صحابه در منازل خويش نشسته ابواب اختلاط با خلق بستند و برخى از فتنه كنار جسته به جانب ضياع و مزارع خويش رفتند . و امير المؤمنين عثمان به مسجد آمد و بر منبر برآمد و حمد و ثناى نيكو بگفت . پس گفت : اى مردمان مرا در اين كار متّهم مداريد و بر من گمان مبريد كه چنان نامه نويسم ، يا فرمايم ، يا روا دارم . [ مباد ] كه به من چنين گمان بريد [ و ] به فحواى كريمهء إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ « 1 » ، آثم « 2 » و عاصم « 3 » شويد . به خدايى كه جز او خدايى نيست من آن نامه ننوشتهام و نفرمودهام كه بنويسند . و اكنون با شما بر آن قولم كه گفتهام و بر وفق كتاب خداى تعالى و سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، عمل مىنمايم . كنانة بن بشر برخاست و آيهء كريمهء « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ، كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ « 4 » برخواند . حاصل معنى آنكه : مؤمن آن است كه گفتار او موافق كردار او باشد و دشمنترين مردم نزد خداى تعالى كسى است كه گفتار او مخالف كردار او
--> ( 1 ) . پارهاى از پندارها باعث گناه است ؛ ( حجرات ، 12 ) . ( 2 ) . آثم : گناهكار ؛ - آنندراج . ( 3 ) . عاصم : بازدارنده ؛ - آنندراج . ( 4 ) . اى مؤمنين چرا چيزى را كه نمىكنيد مىگوييد ؟ نزد خدا خشم بزرگى است اينكه چيزى را كه نخواهيد كرد مىگوييد ؛ ( صف ، 2 و 3 ) .